غزل (دل می دهی):
گفتم به من دل می دهی گفتا که من خود دلبرم
گفتم که نازم می خری گفتا نه من دل میبرم
گفتم منم حیران تو بر جان دل بر جان تو
گفتا نه اینست بوالعجب من عشق عاشق پرورم
گفتم توئی آرام جان سوزد مرا عشقت نهان
گفتا گهی اشگ ترم گاهی شبیه اخگرم
گفتم جنونست کار دل دلدادگی پندار دل
گفتا جنون در عاشقی باشد مقال دیگرم
گفتم نهادم دل به تو فارغ شدم از مهر تو
گفتا که اندر عاشقی هرگز نباشد باورم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات